تبليغاتX
آدم برفی
آدم برفی

تا اطلاع ثانوی تخته شد !!!


يک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظي کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برايشان شير بياورد. مامان بزي به بچه ها سپرد که در را به روي مامور گاز و برق
و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمي گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقيقه که گذشت گرگ که ديد بز زنگوله پا
 از خانه بيرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسيد: کيه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شير يارانه اي آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نيستي.
 چون دروغ مي گي.
گرگ با دست زد تو پيشانيش و رفت و چند دقيقه ي ديگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شير مدت دار آوردم براتون.
منگول گفت: اگه تو مادر مايي بگو ببينم يه پاکت شير رو چند خريدي؟ گرگ کمي فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بي حيا!
تو مادر ما نيستي چون شير در عرض اين هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز يه رقميه!
گرگ دوباره زد به پيشانيش و رفت بقالي محلشون ولي هرچيزي خواست براي بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت
در و کوبيد به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قيمت ها هيچي نتونستم بخرم براتون. شنگول خنديد و گفت: بچه ها! بچه ها!
 بدوين بياين مامان اومده.
و در را باز کرد و گرگ پريد تو و شنگول و منگول را يک لقمه ي چپ کرد، بعد از مسوولان که اين فرصت را برايش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهي به اطراف انداخت
و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژي صرفه جويي بشود و راهش را کشيد و رفت.
اما بچه ها بشنويد از آن طرف که مامان بزي رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولي همه جا شده بود باغ و ويلاي شخصي و جاده ي آسفالته.
 همينجور که دنبال يک وجب علف مي گشت يک بي ام دبليو کروکي کنارش ايستاد و پسر جواني که راننده اش بود و باباش ساليانه از يک کارمند فلک زده کمتر ماليات مي داد گفت:
 آبجي! مياي بريم کثافتکاري؟ ننه بزي اين طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقايع کاشمر و استخر صدف و خميني شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر
امنيتي که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد ياد قيمت شير افتاد. خلاصه چند لحظه اي چک و چانه زدند و بي ام دبليو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتي گرد
و خاک کنار رفت مامان بزي ديگر کنار جاده نبود.
شب که مامان بزي با دست پر به خانه رسيد ديد در بازست. اول با خودش گفت کي در را باز گذاشته؟ اينجوري که بر اثر تبادل گرمايي بيرون و داخل خونه کلي انرژي با
ارزش هدر مي ره بعد ترسيد که نکند صاحبخانه با حکم تخليه آمده ولي وقتي داخل شد حبه ي انگور از زير ميز بيرون پريد و ماجرا را برايش تعريف کرد.
 ننه بزي که شنيد بچه هايش را گرگ خورده دو دستي زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کيلويي هيجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ!
 بعد ماشين حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه يادش افتاد که دو نفر هم سهميه ي يارانه ي نقدي اش کم مي شود
 براي همين دوباره زد توي سرش و به حبه ي انگور گفت تو بشين سريال ستايش رو ببين که وقتي برگشتم برام تعريف کني من هم ميرم دخل گرگه رو بيارم.
بعد رفت بالا پشت بام خانه ي گرگه و پا کوبيد. گرگه که يک بسته سوپ آماده را با سه ليتر آب قاطي کرده بود تا شکم بچه هايش را سير کند ديد خاک از سقف ريخت
 تو سوپ، فرياد زد: کيه کيه! تاپ تاپ مي کنه، سوپ منو پر خاک مي کنه! بچه ي وسطي گفت: بابا گرگي! شعرت قافيه نداشت. گرگ چنان ناسزايي به
بچه اش گفت که حتا روزنامه ي پرتيراژ صبح هم رويش نمي شود آن را بکند تيتر درشت. يکي از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو ديش بره کنار
خير سرمون داريم فارسي وان مي بينيم ها!‌ گرگ اين را که شنيد رفت تو کوچه و بزي را ديد. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا
همان موقع دوئل نکردند شايد مي خواستند خبر بيست و سي را ببينند و بعد با خيال راحت بميرند.
گرگه رفت پيش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت ديگر بايد شکم يک بز را پاره کند مي خواهد دندانپزشک دندان هايش را تيز کند. دندانپزشک محترم وقتي هزينه ي تيز
 کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببينم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخورديد؟ دندانپزشک فاکتور خريد جنس هايش را که با وجود پيشرفت علم و
 تکنولوژي و خودکفايي در تمامي زمينه ها ده دست مي چرخيد تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، ماليات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته اي يک بار
تنظيم ديش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتي کشيد و دست کرد جيب اش يک نخود درآورد و گفت: من با اين نخود مي خواستم شب براي بچه ها آش بپزم اون
رو هم مي دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان هاي گرگ را کشيد و به جايش پنبه گذاشت.
بز زنگوله پا هم رفت پيش استاد آهنگر و گفت که شاخ هايش را تيز کند. استاد هم هزينه ي تيز کردن شاخ را که اتحاديه داده بود ضربدر افزايش قيمت ميلگرد کرد
 و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزينه را غير نقدي با مامان بزي حساب کرد.
وقتي از جاش بلند شد چون حسابي سرحال آمده بود شاخ هاي بز زنگوله پا را جوري تيز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن!
خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پاي ديس پلوي هندي و با دست شروع کرد به خوردن.
خلاصه بچه ها، در دوئلي که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزي زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولي اگر فکر مي کنيد بعد از يک روز که از هضم شدنشان گذشته بود
شنگول و منگول از آن تو پريدند بيرون بايد بهتان عرض کنم که اشتباه فکر کرديد! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
بز زنگوله پا وقتي ديد چيزي توي شکم به پشت چسبيده ي گرگ بينوا نيست خواست راهش را بکشد و برود که يک دفعه يک ون کنار پايش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله
بستن به پا براي جلب توجه در انظار عمومي و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچي مامان بزي گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که
نرفت.
حبه ي انگور هم وقتي سريال ستايش تمام شد يک ساعتي اشک ريخت و بدبختي هاي خودش يادش رفت بعد هم گرفت خوابيد و تا صبح خواب هاي خوش ديد
نوشته شده در 90/07/26ساعت 18:22 توسط خودم| |

1- در ابتدا باید سعی کنید در هنگام صحبت دندانهایتان را روی هم فشار دهید و نهایت فاصله ی بین دندانها می تواند یک میلیمتر باشد.
٢- حرف س را به اندازه ی ٢ س بکشید (سس)
٣- صدای ضمه (  ُ )  --> او . مثال: صحبت--> صوحبت
۴- صدای کسره (  ِ ) --> ای . گاهی هم صدای ضمه (  ُ )  --> ای . مثال: تو --> تی
۵- حرف آ --> آآ (به اندازه ی ٢ آآ)
۶- هر وقت تعجب کردید یا مشعوف شدید بگویید : آآآآووووو !
٧- هنگام ابراز علاقه و هر وقت کم آوردید بگویید: بَلا مّی سّسَر
۸- بیشتر وقتها حرف ه تلفظ نمی شه . مثال: ماهی--> مایی
نوشته شده در 90/04/22ساعت 23:27 توسط خودم| |

 =نه كاكو
Really!! =نه آمو؟؟
Oh my Godl =يا ابالفضل
Why? =بري چي چي؟
bye=كاري باري؟
maybe=گاسم
leave me alone= آم برو او ورو بيزو باد بياد
u made me confused= آم کله پرک گرفتم
wow= ووي آمووو
come here =بي اينجو
Take it easy= عامو ولش كن،حوصله داري شمو هم ماشاللو
so cute =جونم مرگ نشي!
that's true= همي نه
I took my shoes and scapped=ارسيو زدم زير چلم گوروختم
Gas Square=فلکه ي گازو
Hard=قايم
Tape=نيوار
Slow down!=حالو چه خبره؟
You are disgusting=جيگري بشي
Sunshine=آفتوو
Great=باريكلوو
Excuse=بونه
Dear=گمپ گلم
when sb eats too much=عام بپوكي
wait=صبرم بده،امونم بده
good quality=خوبوو
‎lizard=كلپوك
نوشته شده در 90/04/01ساعت 18:37 توسط خودم| |

قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد ‎.

قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد ‎.

قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ .
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ . قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند ‎!!!

نوشته شده در 89/10/11ساعت 0:54 توسط خودم| |

هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:
مثال: کبریت > کربیت ، تبریز> تربیز
2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود:
مثال: گازوئیل > قازوئیل ، تگرگ > تجرج ، کامپیوتر > قامپیوتیر
3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود:
مثال:
گوجه فرنگی > قوجی فرنجی (یا همان گیرمیز بادمجان)
ماهی تابه > مایتابو
4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود:
مثال:
قند > گند
گلابی > قلابی
آقای رئیس > آی رئیس
5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود:
مدیر> مدور
6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود:
مثال:
مثال > میثال
ابتدا > ایبتیدا
چراغ > چیراگ
7- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:
مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد > من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.
مرتیکه کثافت درست رانندگی کن > مرتیچه چثافت درست رانندجی چُن
سلام آقای دکتر > سلام آی دُهتر
زبان بیسیک > زبان بیسیخ
چکار می کنی؟ > چخار موخونو ؟
چُرَک > چُرَه (بمعنی نان در زبان تری)
8- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند.
من با شما نبودم > من به شما نبودی !
9- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:
حالت خوبه ؟ > حالش خوبی ؟
(با اندکی تصرف )
دوستان ترک این موضوع جنبه شوخی دارد لطفا ناراحت نشوید
نوشته شده در 89/10/11ساعت 0:51 توسط خودم| |

سلام.

به سیستم گویای نانوایی شاطر اکبر خوش آمدید؛ جهت اطلاع از قیمت نان عدد ۱، ثبت نام خرید نان به صورت قسطی عدد ۲، طرحهای تشویقی رنگی عدد ۳ و شرکت در قرعه کشی پنج نان ریگان در هفته عدد ۴ را فشار دهید

نوشته شده در 89/10/09ساعت 18:44 توسط خودم| |

شب بود،شب دلتنگي ،شبي که آسمان از رقص ستاره ها بي خبر ماند...
شبي که ماهِ تکيه بر آسمان باز هم تنهايي را حس کرد...
شبي که مهتاب رنگ دلتنگي را به خود گرفت....
شبي که در تنهائيش زمين ستاره ها را شريک نمي کرد ...
آرزوهاي خود را در چهره ي رويايي اين شب پر رمز و راز پنهان نمودم
تا کسي پي به وجود آن نبرد......
تنهايي را در کنج خلوت قلبم ترجيح دادم.اينجا هوا باراني است ولي باران نمي بارد...
بغض تلخي دامنگير گلويم شده است بغضم ميان حنجره ي آسمان مي شکند...
مي بارم بي آنکه باراني ببارد ،نه از چشمان اشک گرفته ام بلکه از دلي که تنهاست..
ته مانده هاي چشمه ي اشکم چه تلخ و داغ بر گونه هاي سرد و حريص زمان مي نشيند..
نماد تنهائيم را برافراشته ام بر ستون سنگي ذهنم .....
سياه شده ام در اين دود اندوه پياده روها و يا مرا سياه کرده اند اين خوب رويان سياه قلب...
مداد سرخ اميدم هنوز هم در پشت ديوار سکوت، گلهاي رنگين آرزويم را نقاشي مي کند...
حتي اگر در سياهي اتاق تاريکم باشم و چراغ شکسته باشد و پرده ها کشيده ...
پنداشتم که رنگين کمان پس از باران ، لااقل رنگي به رويايم مي بخشد...
حتي در خيال و در اين سياهي روزگار ..خسته ام از حوالي باور و از تقاطع ترديد ...
خسته از نمي فهمم ،خسته از نمي فهمي ...
خسته ترازآنچه که بتوانم ماهي تنگ بلور دلم را نجات دهم...
جان کندنش را مي بينم و گاه آه مي کشم....
خسته از بر هم زدن سکوت لذت بخش دلم که به اجبار زمانه مي شکند...
و پر مي شوم از ترس و استيصال...
خسته از نگاه هاي هرز و نامطمئن از نگاه هايي که مي دانم...
هر کدام صاحباني دارند که چشم انتظار و مشتاق حرارت آن نگاهند...
خسته از تکرار عبور ميان غم و اندوه ،از نگاه هاي بهت زده و چپ چپ...
از دهان هايي که غيبت و تهمت را مي جوند و لذت مي برند..
آري اين منم ،پيوسته در سکوت نداشته و آرامش خواسته و نداشته ...
که براي داشتنش حاضر به سکوت است ....
آري اين منم کسي که در آستانه ي پژمردن در آستانه ي نخواستن و رها شدن...
در هواي تلخِ وهم قرار مي گيرد...
اينگونه نبودم خسته و افسرده و زار .....اينگونه شدم خسته و ديوانه و زار...
حجم انديشه هاي کهنه ام آنقدر زياد است که بر دوشم سنگيني مي کند...
آرامش تنها خواسته اين دختر مغموم و پريشان حال است...
نمي دانم فصل انتظار، پائيز است يا زمستان يا هيچکدام !!!
شايد دو فصل را در يک دوران مي گذرانيم و شايد هم...نمي دانم !!
امروزچون پائيز تمام برگهايم بر زمين ريخته است...
اما خوب مي دانم که چون زمستان اگر چه در ظاهر ناتوانم ...
اما بايد از درون ،ريشه هاي باورم را قوي سازم وگلدان تنم را از ابهام خزان رها کنم...
و پيراهنم را پر کنم از شکوفه هاي بهاري...
از اين پس هر جا گل يادبودي برويد از روزهاي خوب و شيرين من...
فقط ن... ق ... ط ... ه... مي گذارم .

نوشته شده در 89/03/24ساعت 13:46 توسط خودم| |

دوشنبه اول مهر:

امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پیدا كردم.
توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!) و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.

با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد،
من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم
استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:
«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!

چهارشنبه:
امروز صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم  او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست  از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛
آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

جمعه:

امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت:
خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس  و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول  من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد!

سه هفته بعد شنبه:
امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به مغازه اش بروم  می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد!

سه شنبه:
امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم. گفت :كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه:


امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج این است
كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!

جمعه:

امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

دوشنبه:

امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟
من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمید كه غیرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده!

پنچ شنبه:

امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!

دوشنبه:

امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه:

امروز یك پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

یكشنبه:

امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر :
امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم

نوشته شده در 89/02/15ساعت 9:55 توسط خودم| |

الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از
این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی
شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم
نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ
شدن و گرگ شدن. مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و
سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ
خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده
و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک
گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش کمانگیر معتاد شده و
دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست
پسرش رفتهاسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته

نوشته شده در 88/12/18ساعت 18:38 توسط خودم| |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

نوشته شده در 88/11/16ساعت 11:18 توسط خودم| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ